حكيم زجاجى

513

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

شبيب آن‌گه گفتيم از اين پيش‌تر * كه حجاج را كرد پرخون جگر كه او يار قطرى فجاه بود * كه گبرى بدانديش و گمراه بود به رقه برون آمد آن نصر باز * در فتنه‌ها شد در آن عصر باز فرستاد طاهر به مأمون پيام * كه تا خود چه فرمان شده از امام بخواند آن زمان فضل بن سهل را * دگر مردم فاضل و اهل را 60 سران را از آن كار آگاه كرد * چنين گفت فضل ، آن سرافرازمرد كه من گفتمت آنچه ديدم صواب * ندادى مرا اى جهانبان جواب كز اينجا نشايد جهان داشتن * عدو را ز ديده نهان داشتن چنين گفت مأمون كه طاهر به تيغ * كند اختر دشمنان زير ميغ به دو نامور « 1 » فضل فرزانه گفت * كه نتوان ز تو آنچه دارم « 2 » ، نهفت 65 چو طاهر به رقه شود جنگ‌ساز * كه باشد به بغداد اى سرفراز عراق اى سرافراز خالى به جاى * نماند كسى كاوست كشور خداى به دو گفت فرزند احسن بجاست * به نيزه كند كارها جمله راست به مأمون چنين گفت ابن سهيل * كه مىگيرى اين كارها جمله . . . ز طاهر كجا كم شود هرثمه * مگر گرگ درنده گردد رمه 70 به دو گفت مأمون كسى برگزين * كه بنهد در اين كار بر اسب زين به دو فضل گفتا حسن ( ؟ ) داده‌ام * كز او بر فلك رفت خواهد [ علم ] حسن بود هنگام هارون دبير * چگونه شدى رسم و راه امير بدانست مأمون كه او مرد كار * نباشد ، به خيره برد روزگار و ليكن مخالف نشد فضل را * نبريد آن مهربان نخل را 75 به نزديك طاهر يكى نامه كرد * ز كار حسن آن سرافرازمرد كه آن بوم و برزن حسن را سپار * تو زى رقه رو تا كنى كارزار بر هرثمه شاه پيغام داد * كه تو لشكر خويشتن را . . . تمامت به طاهر سپار و بياى * در آن بوم‌وبر بيش چندين مپاى حسن كامران سوى بغداد شد * بدان برزن و بوم آباد شد 80

--> ( 1 ) ناور ( 2 ) دادم